اول که هر کی اهل روزه است ایول اراده.
دوم اینکه خدایا خودت به اونایی که خودت می دونی رحم کن .
سوم اینکه های غریبه ای که دیگه مال من نیستی کاشکی هیچ وقت بر نمی گشتی..
چهارم اینکه بعضی آدما چرا انقدر پر رو هستند؟
یکی مونده به آخر اینکه ..دوباره تو باد موهاتو رها کن ...منو راهی شب قصه ها کن .. میمیرم واسه تب تند لبهات ....
آخرشم اینکه اوس کریم این رسمش نیست...
۲)نگران نباشیم ..شاید هیچ وقت اتفاق نیفتد.
۳)هیچ فکر نکن نظرات دیگران راجع به زندگی تو مهم تر نظرات خودت درباره ی زندگیت است.
.....رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره...یاد دلتنگی چشمات ..
می زنه آتیش به جونم ... پس کجایی مهربونم؟؟؟؟آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده ...آخ کجایی نازنینم ...کاش بودی و می دیدی بی تو من تنها ترینم.
دخترها:
۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۲- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن
پسرها:
۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
۷- چند تا فحش ميدن
۸- دنبال كبريت ميگردن
۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!)
۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و ۲۰ تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
۱۸- دنبال نمكدون ميگردن
۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
۲۰- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۲۱- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
۲۲- صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
۲۳- نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
۲۴- بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
۲۵- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
۲۶- توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
۲۷- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
۲۸- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
۲۹- سريع برميگردن توی آشپزخونه
۳۰- تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
۳۱- ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
۳۲- دنبال ظرفهای مسی ميگردن
۳۳- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
۳۴- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزن
۳۵- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
۳۶- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
۳۷- ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
۳۸- روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
۳۹- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
۴۰- نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
۴۱- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
۴۲- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
۴۳- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
۴۴- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
۴۵- نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش امد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد ؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه طوفانیم اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت؟؟؟؟
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟
آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت.؟
با عرض سلام خدمت همۀ دوستان عزيز و گرامى. چند روز پيش يه كتاب ميون يهعالمه كتابى كه وسط اتاقم ريختهبود پيدا كردم بهاسم نگاتيو. همينجور كه داشتم ورق مىزدم ديدم بهنظر چيز جالبيه: يک كتاب طنز دربارۀ تلويزيون و هنرپيشههاي ايران. اين بود كه گفتم بعضى جاهاش رو كه بهنظرم جالبتر اومد براى شما هم بذارم تا اگه دلتون خواست بخونين. همگى شاد باشيد و برقرار... تا بعد...
افشار ـ مهناز
مشابهبازى او با اين استدلال قابلپذيرش است که اگر من هم قيافهام شبيه بنان مىبود لابد ششدانگ صدا هم مىداشتم. رونوشت: گوگوشک، در امتدادِ گوگوش، من آنم که رستم بُوَد پهلوان، خودش رو ندارم مشابهاش هست. به دکترتون بگين اگه موافقت کرد توى اين سينما نشون مىدن! مثل ارتباط «سانيو» به «سونى».
الماسى ـ جهانگير
يکجور عرفان متراکمشده! عرفانى که يکجورى متراکم شده. عارف، عابد، سالک، راهب، خاضع، خاشع، مانع، رادع! و هرچيز ديگرى که بر اين وزن باشد. مىگويند مولانا جلالالدّين اشعارش را با الهام از او مىسرودهاست.
جوهرچى ـ حسن
اتل متل، بچۀ خوب بشين بغل. خوبِ مضمحلشده. آخرِ نقش مثبت. هر شخصيتى که در فيلم يا سريال خوب باشد يکجورى به او مربوط مىشود. ايفاگر نقش پسر خوب، شوهر خوب، برادر خوب، باجناق خوب، استاد خوب، شاگرد خوب، دوست خوب و... سرخپوست خوب!
دهکردى ـ على
يکى از رزمندهترين جبههنرفتههاى کشور. دکتراى افتخارى دانشگاه نابينايان را قطعاً به او خواهند داد. بازيگرى که در ايفاى نقشها يا هميشه دلش روشن است يا روشندل است!
رادان ـ بهرام
ابر و باد و مه و خورشيد و فلک. پيشآمده پيش مياد ديگه. شما ناراحت نباشيد بالاخره اوضاع سينماى ما هم درست مىشود. دنياست ديگه کاريش نمىشه کرد. آمريکايىها معتقدند هر آمريکايى اين بخت را دارد که رئيسجمهور بشود. اى لعنت به اين استکبار جهانى که هرچه مىکشيم از او مىکشيم. همينها که آمد.
فقيهنصيرى ـ آتنه
اگر قرار بود در «مدرسۀ موشها» بازى کند قطعاً نقش نارنجى به او مىرسيد. ايفاگر دائمى نقش دختران تازهجوان (کماکان در سينماى ايران سنين دورﮤ بلوغ را مىگذارنَد!) از محافظهکاران اصلاحطلب، بازيگر نقشهاى طفلکى، حيوونى، الهى، خدا مرگم بده، آخِى...
قاسمى ـ ثريا
آنقدر در سينماى ايران رشدش سريع بود که از مادر خودش هم بزرگتر شد! از آن مادرهاى مهربان که ديگر گَندِ محبت را درمىآورند. گويندﮤ اولتراخندان راديو. يک والدﮤ بلاکش. ايضاً والدهاى که يحتمل جزّجگر زدهاست. ازآندست زنانى که رسالتشان در سينما اين است که به همسرشان مؤدبانه بگويند «آقا»!
ملاقليپور ـ رسول
تنها انسانى که فکر مىکند درس نخواندن يک مزيت است. يککمى جبهه بوده، يککمى عکس گرفته، يککمى فيلم ساخته، يککمى کارگردان شده، منتها نمىدانيم چرا يککمى بيخيال نمىشود! اگر رئيسجمهور مىشد مىگفت تمام کسانى را که بيشتر از سيکل درس خواندهاند از مملکت بيرون بريزند.
مهينترابى ـ مهرانه
نذر دارد در تمام سريالها جيغ بزند. مىگويند «وس کريون» براى ساخت فيلمش از او الهام گرفته. بازيگر نقش زنان مهربانى که محبتشان بهدرد سر مزار شوهر مىخورد. جيغ 1 و 2 و 3 سرِهم. در فيلمهاى کاراتهاى که هنگام کار اصوات غريبى از گلو خارج مىکنند به ضِرص قاطع اگر او هم کمى کاراته ياد مىگرفت مىتوانست بازار جکيجان را کساد کند!
شبکۀ اوّل سيما
پيامهاى بازرگانى، پيامهاى پدربزرگانه، پيامهاى سياسى، پيامهاى حماسى، پيامهاى اساسى، پيامهاى بزرگان، پيامهاى چهرههاى مطرح، پيامهاى...! و سخنرانى و نصيحت.
شبکۀ دوم سيما
بلاتکليف. سرگيجه. چيزى بين علمى ـ توهّمى ـ ورزشى ـ کمدى. در گذشته به آن شلمشوربا مىگفتند. در بعضى نسخ شلهقلمکار هم آمده. «ماندهام سخت عجب کزچهسبب ساخت مرا!»
شبکۀ سوم سيما
بايرنمونيخ، منچستر يونايتد، بوندسليگا، رئال مادريد، کالچيو، على دايى! جُنگ ورزش، همراه با ورزش، دنياى ورزش، کيهان ورزشى، ابرار ورزشى، اخبار ورزشى، ورزش با ورزش و ورزش در ورزش و ايضاً ورزش و ورزش.
شبکۀ چهارم سيما
ذيمقراطيس، درازوفيلا ملانوگاستر، فيتوپلانکتونها، ژيسکاردستن، پرکامبرين، مفاعيلٌ مفاعيلٌ مفاعيل، صحراى کالاهارى، اکيدنه، واورنى تورنگ، سيکلوهگزان، پيشاز ميلادِ تاريخ و... هرچيز سختى که آدميزاد نخواهد تماشا کند.
شبکۀ تهران
جايى که تلويزيون کمى نفس مىکشد. در سريالها و فيلمهاى خارجىاش خانمها مىتوانند آستينکوتاه بپوشند. دوم خرداد بد است اما نه خيلى بد. حرکات موزونش اگر کمى هم ناموزون شد اشکالى ندارد!
شبکۀ خبر
اخبار اقتصادى، اخبار مذهبى، اخبار ورزشى، اخبار سياسى، اخبار اجتماعى، اخبار کالابرگها، اخبار صنف کلّهپزها، اخبار سلمانىهاى مقيم رشت، اخبار آخرين تغييرات در لهجۀ اردبيلىها، اخبار لولهبازکنى و تخليۀ چاه، اخبار... خفه شديم!
مجريان تلويزيون
خوانندﮤ الفاظ غلط. نابودکنندﮤ ادبيات فارسى. کِشندﮤ خميازه و دارندﮤ چشمان پفکرده در برنامههاى آخر شب. هرکسکه صدا و تصوير خوبى نداشتهباشد. اولويت با کسانى است که از قلّت سواد برخوردار باشند! اعصابخُردکن.
شعر خواندن مجريان
يکى مىآيد دوسه تا آه مىکشد، چشمانش را خمار مىکند، از پشت محاسن مبارک نگاههاى عاشقانه به دوربين مىاندازد و شروع مىکند به خواندن:
«رو سر بنه به بالشت، (ببخشيد، به بالين) تنها مرا رها کن/ تُرک، نه تَرک من خرابِ اوراقِ مبتلا کن (ببخشيد، شبگرد مبتلا کن). اى حافظ، سعديا مرد نکونام نميرد هرگز/ مرده آن است که دستش بزنى قل بخورَد. بينندگان عزيز اميدوارم از اين دو شعر که از خمسۀ مولوى انتخاب شدهبود خوشتان آمدهباشد.
بعد يک مجرى ديگر در ابتداى برنامۀ ديگرى ميآيد و شعرى ديگر را مىخوانَد اينجوري:ديشب زن مش ماشالّا بيدرد/ مرغهاى محلّه رو خبر کرد ـ پاشيد واسهشون يه چنگ چينه/ گفت زود بخورين خروس نبينه.
بعد که نام شاعر را مىگويد و شما به کتاب مراجعه مىکنيد متوجّه مىشويد شعر مربوط به حافظ بوده و ازبس مجرى آن را پسوپبش خوانده به اين شکل درآمدهاست.
براى تبيين بهتر وضعيت مجريان تلويزيون چند مثال زنده و عينى مىتواند مفيد فايده باشد، ازاينرو چند نمونه از اين عزيزان بيبديل را شرح مىدهيم:
اقبال واحدى
بينندگان عزيز همه شحتالو بخوييم. من يفتم اِدايه، با کياوات پايه، بستىها خامه دايه، هرکسى پيژامه دايه، نعنا تلخون سى يى دَه شِيى! بينندگان، من به زبان فصيح فايسى بلاغت مىکنم. صوبح به خِى اييان. ييه، يويى، ى، ى، ى، ى،... .
محمدرضا نظاماسلامى
بينندگان عزيز توجّه فرماييد! امروز در ميان شور و حماسه و طوفان، پيش بهسوى فتح عيد نوروز ميرويم! ما پرخروش و پرقدرت، سال را تحويل خواهيم کرد. بينندگان، عزيزان، عاشقان، ما بهيارى همه، سال نو را درهم خواهيم کوبيد. توجّه فرماييد! اين صداى آژير تحويل سال است.
کاظم احمدزاده
سلامٌعليکم محمودجان. ما بايد به مردم کمک مالى کنيم، به همنوع کمک کنيم، بايد زندانىها را آزاد کنيم. محمودجان! عشقِ من زندانىها و چکبرگشتىها هستند.
ما بايد هميشه ماه رمضان داشتهباشيم تا در آن به چکهاى برگشتى بپردازيم. من محمودجان، خودم چک برگشتى دارم و اميدوارم روزى بيايد که هر ايرانى يک چک برگشتى داشتهباشد. همه بايد زندانى آزادشده داشتهباشند. محمودجان، ازنظر من زندگى بدون چک برگشتى معنى ندارد. من اميدوارم تو بيفتى زندان و من بيايم آزادت کنم محمودجان. محمودجان، قيافۀ تو هم شبيه چک برگشتى است. محمود... جان... .
محمود شهريارى
هر، هر، هر، هر، هر، هر سَهلام، هر، هر. سه شيشه شير، سه سير سرشير. هر، هر، هر، هر. خواجه تو چه تجارت کنى؟ به تو چه که چه تجارت کنم! هر، هر، هر، هر. من الآن خودم را تبديل به يک شيرينکارى مىکنم. من خودم منفجرم. من، من... هر، هر، هر... (رو آب بخندي!)
ابراهيم رها/ نيکآهنگ کوثر
نگاتيو (فرهنگ طنز بازيگران، کارگردانها و تلويزيون ايران)
اینو از تو چشام می تونی بخونی..
کار جدید شادمهر واقعا شاهکار بود ..
اصلا از اين به بعد نگاهت نمي کنم
مي پرسم از خودم که چرا زجر مي کشم..
.خود را تو را براي چه راحت نمي کنم
صد بار توبه کردم و اين بار هم نشد...
اي فرصت دوباره تباهت نمي کنم
من مي روم گلايه نکن از نبودنم..
.مي خواهمت که غرق گناهت نمي کنم
اين آخرين شب است که مي بينمت عزيز ..
.هر گز از اين به بعد نگاهت نمي کنم
قصه ی من و غم تو قصه گل و تگرگ
ترس بی تو زنده موندن ترس لحظه های مرگه
همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته
کاش می شد چشام ببینن طرح اندام تو داره
زنده می شه جون می گیره پا توی اتاق می زاره
کاش می شد اما نمی شه نمی شه بیای دوباره
دستای نازت تو گلدون گلای مریم بزاره
کاش می شد اما نمی شه این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود دیگه بر گشتن نداره
دیگه برگشتن نداره دیگه بر گشتن نداره
اما بابایی نازنینم حیف که اینجا رو نمی خونی و گرنه می گفتم چقدر دوست دارم .. چقدر خودمو در برابر دریای محبتت حقیر می دونم ...بابایی تو واسم همه کس و همه چیزی نازنینم ..دوست دارم .
اما امسال برای اولین بار می خوام به خودم تولدمو تبریک بگم .. چون یه شروع ویژه است ..
تولدت مبارک سارا
پی نوشت : دوست خوبم ممنون که خاطره سازی کردی .. اونم یه خاطره ی خوب با هوارتا نکته ی مثبت برای زندگی کردن که می شه از لا به لای حرفاتون دزدید ..